به دلیل تعطیلی پست از24ام،تمامی سفارشات از6ام عید از سر گرفته خواهد شد.
کالای فیزیکی

سربلند

سربلند
کالای فیزیکی

سربلند

۳۱٫۵۰۰تومان
اضافه به سبد خرید

کتاب "سربلند" روایت زندگی شهید مدافع حرم محسن حججی از کودکی تا شهادت به قلم محمد علی جعفری.این کتاب به روایت خانواده،دوستان و همرزمان شهید شما را با ابعاد مختلف شخصیت و زندگی آن شهید بزرگوار آشنا می کند.در این کتاب می توانید عکس ها و دلنوشته های شهید را نیز مشاهده کنید.

در بخشی از متن این کتاب می خوانیم:

حاج سعید از آن داعشی پرسید که می توانیم قسمتی از پیکر را ببریم برای شناسایی دقیق تر؟صدایش بلند شد:«قطعه اصلا» دوباره رفتم کنار کاور.به حاج سعید گفتم به مامور هلال احمر بگوید نور دوربینش را بیندازد روی پوتین.خاک کف پوتین را تکاندم تا شماره ی آن را بفهمم و بعدا از اطرافیانش شماره ی کفشش را جویا شدم.پوتینش شماره 42 بود. مامور هلال اهمر لحظه به لحظه تصویر می گرفت.کار دیگری از دستم بر نمی آمد.سرم را بردم نزدیک تر.متوسل شدم به حضرت زهرا علیها السلام:«در دفاع مقدس از عنایات شما خیلی بهره بردم؛الان هم چشم امیدم به شماست.»

چشمم افتاد به یک تکه استخوان.فکری توی مغزم جرقه زد که آن را بردارم.ولی دلهره افتاد به جانم که جلوی این داعشی و لنز دوربین مامور هلال احمر شدنی نیست.از طرفی،مطمئن بودم از گوشه و کنار زیر ذره بین نیروهای تامینشان هستیم و مارا رصد می کنند.دلم را زدم به دریا که این الهام حتما از طرف حضرت زهرا علیها السلام است.حاج سعید را کشیدم کنار که این داعشی را به حرف بگیر.پرسید:«چرا؟»یواش گفتم:«می خوام یه تیکه استخون بردارم.»جا خورد.زود خونسردی اش حفظ کرد که می شود؟گفتم:«ان شاءالله که می شه!»آن سه نفر سمت چپم ایستاده بودند؛اول حاج سعید،به فاصله ی یک متری اش نماینده ی داعش و پشت سرش مامور هلال احمر.

کل هیکلم را خم کردم روی کاور.حاج سعید هم زرنگی به خرج داد و بین من و نماینده داعش حایل شد.مسلسل وار حرف می زد و لحنش بوی خشونت نمی گرفت.با دست چپم شروع کردم به جست و جو.درونم فریاد یا«یا زهرا» زدم و در کسری از ثانیه با دست راستم استخوان را برداشتم که فرو کنم داخل جیب شلوارم.کف دستم را بو نکرده بودم که استخوان توی جیبم جا نمی شود!پهن بود.به گمانم قسمتی از استخوان لگن بود.هرچه فشار می دادم نمی رفت داخل.ته دلم خالی شد.صدای مبهمی از کلمات عربی حاج سعید توی سرم می چرخید.چشمانم  را بستم و باز از حضرت زهرا علیها السلام مدد خواستم.این دفعه با فشار مضاعف،استخوان را داخل جیب راستم چپاندم.صدای تپی کرد و رفت داخل.فکر کردم ته جیبم پاره شد.پیراهن بلندم افتاده بود روی شلوارم.خیالم از این بابت راحت بود که برجستگی شلوار پیدا نیست.

نفسم را دادم بیرون و کمر راست کردم.برای اینکه طبیعی جلوه دهم فانسقه را بیرون آوردم و رو به حاج سعید گفتم:«ازش بپرس میتونیم این رو برای شناسایی دقیق تر با خودمون ببریم؟!»نماینده داعش زیر بار نرفت.یک کلام روی حرفش ایستاد که «صور فقط!»

کتاب سربلند/صفحه 321 و 322

نظرات مشتریان

برای ما کیفیت خیلی مهمه و همیشه از کیفیت جنس و چاپ تیشرت ها راضی بودیم، سرعت عمل‌ خوبی در ارسال دارند :)

مژده مهدویسرپرست پشتیبانی

تعهد به بهترین کیفیت در کنار صداقت این فروشگاه از شما یک مشتری وفادار می سازد.

سعید محمدی

از خریدم خیلی راضی هستم و کیفیت محصول بسیار عالی بود. همچنین سفارش رو خیلی سریع ارسال کردند.

مهدی اردلان

کیفیت محصولات خیلی خوبی دارند و البته تنوع همین محصولات باعث میشه همیشه مشتری ثابت این فروشگاه باشم.

امیر حسین احمدی

جدیدترین محصولات